نویسندگان وبلاگ :

منادی مهر و یاسی


منادی مهر و یاسی


آرشیو وبلاگ :
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان :
اشکبوت
بيتا
خلوتگه عشق
نان سالهای جوانی
سرو
کوتوله سفید
کی نژاد
لقمان حکيم
من مرد تنهای شبم
باورهای استوار
دلتنگیها
الموت
درياچه بنفش
هر کی شعر می خواد بيا تو
عاشقان ديوانه نيستند
زيبايی های دست نيافتنی تاکسيک ۲
آرزوبارانی
بی جنبه
دلا خو کن به تنهايی
لحظه با هم بودن
نمی دونم
مثل هر شب خدا
دنيای امروز ما
انجمن فرزندان الموت(رودبار الموت)
هرانک
سايه سار مهر
بهونه دات نت
من دزد نيستم ولی دزدها را دوست دارم
کوتاه
خيلی سخته نخوانت
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
منم باران
میون عشق و معما



rss feed

 


   یادته؟   

نمی دونم هنوز به اینجا سر می زنی یا نه.این اهنگ یادت هست؟ یادت هست راجع به این آهنگ چی بهم گفتی؟ من بی تو یه نا تمومممن بی تو یه بی نشونمدور از تو نزار بمونممن بی تو نه نمی تونممن بی تو یه نیمه جونممن بی تو رو به جنونممن بی تو نه نمی تونم هنوزم هر وقت بهش گوش می دم گریه میکنم **************************برای  یه مدت این وبلاگ رو تعطیل میکنم.کی دوباره بازش کنم نمی دونم.از تمام دوستانی که این مدت به من لطف داشتند و اینجا سر می زدند ممنونم.  

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - منادی مهر و یاسی


       

هیچی ندارم بگم.
فقط اینکه
خیلی خسته هستم

 یاسی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - منادی مهر و یاسی


   یک تست شخصیت سنجی مفصل   

سلام.

مطلب این دفعه خیلی طولانی شده.اما بای من خیلی جالب بود.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

**********************

ابتدا مطمئن شوید به اندازه کافی وقت دارید و می توانید فکرتان را متمرکز نمائید. برای انجام این آزمون باید تصویر موقعیتهای گفته شده را به ذهن بیاورید و خود را در آن موقعیت قرار دهید. ابتدا با جنگل شروع می ‌کنیم. .

جنگل
خود را دریک جنگل مجسّم کنید و به سوالات زیر پاسخ دهید:
آیا جنگلی که در آن هستید تاریک است یا روشن؟

   الف) من خود را در جنگلی در روشنایی روز می ‌بینم.
   ب) من خود را در جنگلی در شب می ‌بینم.
    پ) من خود را در جنگلی در هنگام غروب،یا طلوع خورشید می ‌بینم. نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن.

آیا راهی در میان جنگل وجود دارد؟

   الف) بله
   ب) نه
 .

فنجان

حال از شما می ‌خواهیم که به میان جنگل بروید.

فنجانی را می ‌بینید. چه شکلی است؟

   الف) فنجان به نظر من با ارزش می ‌آید.
   ب) فنجان به نظر من ارزش چندانی ندارد.

با آن چکار می ‌کنید؟

    الف) رهایش می ‌کنم و از کنارش می ‌گذرم.
    ب) ار زمین برمی ‌دارمش و سپس دوباره به زمین می ‌اندازمش.
    پ)  از آن استفاده می ‌کنم و سپس آن را همانجا رها می ‌کنم.
    ت) بر می ‌دارمش و با خودم می ‌برم.

آب

به راهپیمایی در جنگل ادامه می ‌دهید تا به آبی می ‌رسید.
آبی که می ‌بینید چه شکلی است؟

   الف) گودالی است که آب باران در آن جمع شده است.
    ب) برکه
    پ) رود کوچک
    ت) رودخانه
    ث) دریاچه
    ج) اقیانوس

آیا آبی که می ‌بینید جریان دارد؟

    الف) بله (تند)
    ب) بله (کند)
    پ) نه (آرام و بی‌جنب‌وجوش)
    ت) نه (کاملاً راکد)

آب چه عمقی دارد؟

    الف) خیلی کم
    ب) می ‌توانم در آن بایستم
    پ) از قد من بیشتر است.
    ت) خیلی عمیق است.

باید از آب عبور کنید. چگونه این کار را می ‌کنید؟

    الف) پیاده به آب می ‌زنم یا شنا می ‌کنم.
    ب) آن را دور می ‌زنم.
    پ) از روی پل رد می ‌شوم.
    ت) از قایق یا کشتی استفاده می ‌کنم.
.

خرس

به راهتان در جنگل ادامه می ‌دهید که ناگهان با خرسی مواجه می ‌شوید.
چه نوع خرسی است؟

   الف) یک خرس کوچولوی خوشگل
    پ) یک خرس بزرگ و واقعی

آن خرس چکار می ‌کند؟ (نزدیکترین گزینه را انتخاب کنید.)

    الف) خرس متوجه من نشده است.
    ب) خرس متوجه من شده و دارد با خودش بازیهای قشنگی می ‌کند.
    پ) خرس متوجه من شده ولی با من کاری ندارد و سرگرم کار خودش است.
    ت) خرس متوجه من شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به من نگاه می ‌کند.
    ث) هیچکدام ... صاف دارد به طرف من می ‌آید.

شما باید به راهتان ادامه دهید. با آن خرس چکار می ‌کنید؟

    الف) کار خاصی نمی ‌کنم. خیلی کوچولو وخوشگل است و به فکر این هستم که آن را بغل کنم و همراه خود ببرم.
    ب) به آن توجهی نمی ‌کنم و راهم را ادامه می ‌دهم.
    پ) قبل از آن که مرا ببیند از آنجا دور می ‌شوم.
    ت) بالای درخت می ‌روم یا پنهان می ‌شوم.
    ث) می ‌ایستم و با آن مقابله می ‌کنم. من پیروز خواهم شد.
    ج) می ‌ایستم و مقابله می ‌کنم. کمی زخمی می ‌شوم.
    چ) هیچکدام از این گزینه‌ها به انتخاب من نزدیک نیست.

ساحل

به راهتان ادامه می ‌دهید تا به ساحلی می ‌رسید.
چند نفر آدم در آنجا می ‌بینید؟

    الف) صدها و شاید هزاران نفر.
    ب) 20 تا 100 نفر
    پ) یکیا دو نفر
    ت) هیچکس

فاصله  شما از آنها چقدر است؟

    الف) آنقدر نزدیکند که می ‌توان با آنها صحبت کرد.
    ب) آنقدر نزدیک نیستند که بتوان با آنها صحبت کرد.
    پ) یا خیلی دورند ویا هیچکس در ساحل نیست.

جنگل و مسیر جنگل نماد «زندگی» شماست و این که شما چگونه به آن نگاه می ‌کنید. اگر شما گزینه «جنگل در روشنایی روز» را انتخاب کرده‌اید، این قویاً نشانگر این است که به طور کلی آدم شادی هستید. هر چه نور بیشتری در جنگل ببینید به معنی این است که زندگی شما از محتوای بیشتری برخوردار است. چنانچه شما گزینه «جنگل در شب» را انتخاب کرده‌اید، بدین معنی است که چیز عمده‌ای در زندگی شما وجود دارد که می ‌خواهید آن را تغییر دهید یا از آن ناراضی هستید. این انتخاب همچنین بیانگر این است که شما به دلایلی تحت فشار استرس قرار دارید. اگر گزینه «جنگل نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن» را انتخاب کرده‌اید، نشانگر چیزی بین دو حالت فوق است. یعنی این که یکی دو چیز در زندگی شما وجود دارد که مایلید آن را تغییر دهید. اگر راهی در جنگل دیده‌اید بدین معنی است که هنوز در زندگی خود به طور کامل جا نیافتاده‌اید. جوانترها معمولاً چنین راهی را می ‌بینند. چرا چنین است؟ راه، نماد جایی است که به سوی آن در حرکتید. کسانی که هنوز راه مشخصی را در زندگی خود پیدا نکرده‌اند به احتمال زیاد راهی را در جنگل می ‌بینند. و از طرف دیگر، کسانی که راه زندگی خود را یافته‌اند(معمولاً افراد مسن‌تر) احتمال کمتری دارد که راهی در بین جنگل ببینند.  فنجان = ثروت فنجان نماد «ثروت» و رهیافت شما به آن است. این سوال به شما این شانس را می ‌دهد که هر نوع فنجانی را ببینید. در واقع، این سوال به شما فرصت می ‌دهد تا به خودتان پاداش بدهید. اگر فنجان باارزشی را دیده‌اید در این صورت چیزی که برایتان باارزش است را به خودتان پاداش داده‌اید. و اگر فنجانی که دیده‌اید ارزش چندانی نداشته، یعنی هنگامی که فرصتی پیش آمده به خودتان پاداش نداده‌اید. اگر فنجان را رها کرده‌اید، یعنی به شما شانس داده شده که پاداشی بگیرید ولی شما آن را پشت سر گذاشته‌اید. این بدان معنی است که یا ثروت برای شما ارزش محسوب نمی ‌شود و یا اینکه فکر می ‌کنید «ثروت»، چیزی است که باید برای به دست آوردنش کار و تلاش کنید. اگر فنجان را از زمین برداشته ودوباره به زمین انداخته‌اید، بدان معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده است، شما هم به قدر کافی کنجکاو بوده‌اید که فنجان را از زمین برداشته‌اید، ولی آن را پشت سرگذاشته‌اید. یا ثروت برای شما ارزش واقعی محسوب نمی ‌شود و یا فکر می ‌کنید «ثروت» چیزی است که باید برای به دست آوردنش کار و تلاش کرد. اگر از فنجان استفاده کرده و سپس آن را همانجا رها کرده‌اید، بدین معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده و شما یک استفاده فوری برای آن پیدا کرده‌اید و فوراً آن را به کار بسته‌اید. بسیاری از مردم یک فنجان چای یا قهوه می ‌بینند و آن را می ‌نوشند. شما هم چنین بوده‌اید؟ شما شانس پاداش گرفتن را پشت سر گذاشت‌اید و یک استفاده عملی برای فنجان یافته‌اید. رهیافت شما به سوی پاداش، «اینجا و اکنون» بوده است. اگر فنجان را برداشته و با خود برده‌اید، احتمالاً فنجانی را دیده‌اید که به نوعی برایتان باارزش بوده است. یعنی شما شانس پاداش دادن سریع به خودتان را پیدا کرده‌اید و از آن استفاده نموده‌اید.  آب = رابطه جنسی آب، برای همه و به ویژه برای خانمها، نماد رابطه جنسی است. عمق و سرعت جریان آبی که دیده‌اید نشانگر طرز فکر و تمایل شما در این زمینه است. سرعت جریان آبی که دیده‌اید بیانگر میزان میل جنسی در شماست. هر چند که این میزان لزوماً آنچه مورد نیاز شماست نیست. هر چه سرعت جریان آب کمتر باشد نشانگر میل جنسی کمتر و هر چه بیشتر باشد نشانگر میل جنسی بیشتر است. عمق آب نیز بیانگر نحوه نگرش شما به رابطه جنسی و آنچه از آن می ‌خواهید است. سهولت رد شدن از آب، نشانگر طرز تفکر و رهیافت شما به مسائل جنسی است. هر چه راحتتر از آب رد شوید، یعنی رهیافت و رویکرد شما به روابط جنسی، راحتتر و آزادانه‌تر است.  خرس= استرس خرس، نماد مشکلات و چگونگی برخورد شما با آنهاست. اگر خرس کوچولوی خوشگلی را دیده‌ باشید نشانگر این است که زندگی شما خالی از استرس است و شما به راحتی از کنار مشکلات می ‌گذرید. همچنین نشانگر این است که شما از زندگی‌تان لذت می ‌برد. امّا چنانچه خرس واقعی و بزرگی را دیده باشید، حال امکان مواجه شدن با یک مشکل واقعی برایتان فراهم شده است. کسانی که به طور دائم تحت فشارهای استرس قرار دارند، خرسهای بزرگتر و خطرناکتری را می ‌بینند. چه شما خرس را نادیده بگیرید و چه خرس شما را، هر دو نشانگر این است که چگونه به استرس و مشکلات هنگامی که برایتان پیش می ‌آید، می ‌نگرید. اگر خرس شما را ندیده است و یا آن که دیده ولی سرگرم بازیهای قشنگ با خودش است، بدین معنی است که شما مشکلات واقعی چندانی در زندگی ندارید. شما تحت استرس و نگرانیهای روزمره نیستید. به شما فرصت داده شد تا مشکلی را ببینید ولی این فرصت را از دست دادید! اصلاً چیز بدی نیست. اگر خرس شما را دیده ولی با شما کاری نداشته و سرگرم کار خودش بوده است، این بدان معنی است که با وجودی که مشکلات متداول در زندگی شما وجود دارد، ولی شما از نظر سطح استرس یا نگرانی، در شرایط ناسالمی قرار ندارید. و بالاخره اگر خرس متوجه شما شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به شما نگاه می ‌کرده است، یعنی شما نیاز به مرخصی دارید! شما تحت eفشارهای شدید استرس و نگرانی هستید و این می ‌تواند شرایط ناسالمی را برای شما e به وجود آورد. نحوه عبور از خرس و ادامه دادن راه، نشانگر این است که شما با مشکلات چگونه برخورد می ‌کنید و چگونه به حل آنها می ‌پردازید. اگر پاسخ شما این بوده که به فکر بغل کردن خرس و همراه بردن آن بوده‌اید، در این صورت رویکرد شما با سایر مردم بسیار متفاوت است. اغلب مردم تحت استرس بسیار بیشتری از شما قرار دارند.  ساحل = ارتباط با مردم ساحل، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی که پیرامونتان قرار دارند است. تعداد افرادی که در ساحل دیده‌اید، مستقیماً به تعداد افرادی که مایلند دوروبرتان باشند ارتباط دارد. افراد اجتماعی و معاشرتی در کنار عدّه زیادی از مردم احساس راحتی می ‌کنند. این گونه افراد، ساحل را مملو از جمعیت می ‌بینند. در طرف مقابل، کسانی که هیچکس را در ساحل ندیده‌اند آنهایی هستند که از تنها بودن با خودشان احساس آرامش و راحتی می ‌کنند. احساس تنهایی برای آنها مفهومی ندارد و می ‌توانند مدّت زمانی طولانی با خودشان به سر برند. اگر شما صدها نفر را در ساحل دیده باشید یعنی از بودن در مکانهای شلوغ و پرجمعیت احساس ناراحتی نمی ‌کنید. در حالی که اگر یک یا دو نفر را در ساحل دیده باشید، بدان معنی است که شما فردی هستید که نمی ‌خواهد زمان زیادی را در مکا نهای شلوغ بگذراند و ترجیح می ‌دهد با یک نفر یا دونفر صحبت کند. البته این به معنی آن نیست که شما آدمی اجتماعی نیستید. بلکه نشانگر این است که بیشتر تمایل به محیطهای آرام و کم جمعیت دارید. اغلب مردم، ساحل را با یک یا دو نفر می ‌بینند. فاصله مردمی که در ساحل هستند با شما، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی است که پیرامونتان قرار دارند. اگر مردم آنقدر نزدیک بوده‌اند که امکان صحبت کردن با آنها فراهم بود، یعنی شما در بیشتر مواقع مایل به ارتباط برقرار کردن با دیگران هستید. اگر مردم آنقدر دور بوده‌اند که امکان صحبت با آنها نبوده، بدان معنی است که شما در اکثر اوقات نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید، اما دلتان می ‌خواهد کسانی را پیرامون خود داشته باشید.

و بالاخره اگر مردم خیلی دور بوده‌اند یعنی شما در اکثر مواقع نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید و از تنها بودن با خودتان راضی هستید

   منادی مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - منادی مهر و یاسی


   الو مرکز 2   

یک روز دیگر”مرکز” را گرفتم و از او سوال کردم که لغت ” مقطوع” را با چه املایی می نویسند؟ اما ناگهان خواهرم که از ترساندن من لذت می برد،با جیغ بلندی از بالای پله ها بطرف من پرید،چهارپایه از زیر پایم لغزید و در حالیکه گوشی تلفن در دستم بود،نقش بر زمین شدم.من و خواهرم هر دو ترسیده بودیم،اما آنچه که بیشتر مر ناراحت کرده بود،وجود او بود. تصور کردم بطور یقین “مرکز” را مجروح کرده ام،زیرا گوشی تلفن از جایش کنده شده بود. چند دقیقه بعد مردی بمنزل ما آمد و گفت : من در پایین همین خیابان زندگی می کنم و مهندس تلفن هستم،تلفن چی به من گفت که اشکالی در این شماره پیش آمده. چه اتفاقی افتاده؟
حادثه را بطور خلاصه شرح دادم. او ابتدا جعبه تلفن را باز کرد و با آچار کوچکش سیمهای قطع شده را وصل نمود. چ
ندین بار قلاب گوشی را بالا و پایین برد و بعد با “مرکز” تماس گرفت و حقیقت را برای او تعریف کرد و بعد دوستانه دستی به سر من کشید و خارج شد.
بدین ترتیب مرتب با دوست خردمند و زیرک خودم صحبت می کردم و از او در باره هر موضوعی راهنمایی می خواستم. هنگامیکه نه ساله شدم،والدینم این منزل را ترک کردند و در بستون(بوستون امریکا)اقامت گزیدند. در نتیجه من هم از دوست با محبت خودم دور شدم،زیرا بنظر من او فقط متعلق به آن تلفن قدیمی بود.
زمان گذشت و رفته رفته تحصیلات دانشگاهی من شروع شد. اما خاطرات و مکالمات زمان کودکی هرگز مرا ترک نمی کرد و بطرز ناخودآگاه در جستجوی او بودم. احساسات و عواطف او را قدردانی می کردم و با شک و حیرت از خود می پرسیدم” او چقدر صبور بود که به سوالات بچگانه من پاسخ می گفت “.
چندین سال یعد،طی مسافرتی هواپیمای حامل من در سی تل (سیاتل آمریکا) که در نزدیکی زادگاه من بود،به زمین نشست،تا پرواز بعدی نیمساعت وقت داشتم. در خدود یکربع یا بیشتر با خواهرم که شوهر کرده و مادر شده بود،با تلفن حرف زدم. سپس بدون اینکه فکر کنم که چه می کنم،شماره “مرکز” زادگاه خودم را گرفتم. بطور معجزه آسا مجدداً همان صدای لطیف و آشکاری که بخوبی می شناختم در گوشم طنین انداخت.
اینجا مرکز.
این را پیش بینی نکرده بودم،فقط صدای خودم را شنیدم که گفتم: لطفاً می توانید بمن بگویید لغت “مقطوع” را چطور می نویسند؟
ابتدا جوابی نشنیدم،اما بعد از چند لحظه نسبتاً طولانی جوابی که شنیدم نشانی از اشتیاق و شعف همراه داشت. او گقت: من حدس می زنم که انگشت شما باید تاکنون خوب شده باشد؟.
خندیدم و گفتم: پس حقیقتاً هنوز شما زنده هستید،واقعاً قدرت آنرا ندارم که از شما بخاطر آن همه مهر و محبتتان تشکر کنم. او گفت: این من هستمو که باید از شما تشکر کنم،زیرا شما غم مرا از یاد برده بودید. من فرزندی ندارم و در آن زمان هر روز در انتظار تلفن شما بودم؛احمقانه نیست؟
بنظرم نمی آمد که احمقانه باشد،اما آنچه که فکر می کردم باو نگفتم و در عوض به او گفتم که سالها فکر مرا بخود مشغول داشته و از او خواهش کردم تا اجازه بدهد دفعه بعد که هنگام تعطیلات دانشگاه برای دیدن خواهرم به سی تل می آیم،به او تلفن کنم. قبول کرد و خوشحال شد،در ضمن گفت که اسمش “سالی” است و اگر می خواهم دفعه بعد با او صحبت کنم،باید اسم او را نیز بگویم. به نظرم عجیب نیامد که “مرکز” اسم داشته باشد. هنگام خداحافظی به او گفتم: هرگز فراموش نمی کنم که اگر به سنجابی برخورد کردم باید به او گردو و میوه بخورانم.
او گفت: البته، و آرزو می کنم برای گردش به کنار رود زیبای اورینوکو بروی.
سه ماه بعد در هنگام تعطیلات کالج در فرودگاه سی تل از هواپیما پیاده شدم،با عجله و اشتیاق به سمت تلفن حرکت کردم. بدون لحظه ای تاُمل “مرکز” را گرفتم،اما دیگر این صدا،صدای مهربان سالی نبود،بلکه صدای دیگری در گوشم طنین انداخت. اینجا مرکز.
با عجله گفتم: اجازه می دهید با “سالی” صحبت کنم؟
_ آیا شما دوست او هستید؟
_ بله،یک دوست قدیمی
_ متاُسفم،واقعاً متاُسفم،آرزو می کردم این من نباشم که این خبر را به شما می دهم. چون او مدتی مریض بوده و اکنون دو هفته از مرگ او می گذرد.
از شنیدن این خبر،قلبم لرزید و بدنم داغ شد. اندوه تلخی چهره ام را پوشاند و بی اختیار خواستم گوشی را قطع کنم اما شنیدم که مخاطبم می گفت: یک دقیقه صبر کنید. حتماً اسم شما پل ویلیارده؟
گفتم: بله، و زن با صدای غم انگیزی گفت: “سالی” با خط خودش برای شما نامه کوتاهی نوشته،این نامه را در لحظات آخر زندگیش و خطاب به شما نو شته و سفارش کرده است اگر روزی شما به مرکز تلفن کردید آن را برای شما بخوانم.
توی چشمانم را قطره های اشک پر کرده بود،دستانم می لرزید و وجودم یک پارچه اندوه بود،اندوهی بی نام، اندوهی بی نشان که گویی ابدی و جاودانه بود و در این حالت از خانم مخاطبم خواستم که نامه “سالی” را برای من بخواند و خودم سراپا گوش شدم و شنیدم که می خواند:
_ به او بگویید که من هنوز هم عقیده دارم که جهان دیگری وجود دارد (گجمو در حال گریه کردن دارد به تایپ کردن ادامه می دهد) اکنون من در آن جهان و در کنار قناری زیبای تو زندگی می کنم و صدای آواز پرنده معصومت را می شنوم…………..
زن ساکت شده بود و من تلفن را قطع کردم و براه افتادم و از آنجا دور و دورتر شدم،در حالی که انعکاس صدای مهربان “سالی” را هنوز می شنیدم که می گفت:
_جهان دیگری وجود دارد و من اکنون در آن جهان و در کنار قناری تو زندگی می کنم.
 

یاسی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧ - منادی مهر و یاسی


   الو مرکز 1   

گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاکستر سرد تبدیل می کند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی کنم داستانی است که از زمان کودکیم شروع شد.

در آنزمان هنوز به مدرسه نمی رفتم و بیشتر اوقات خود را در خانه می گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پایین پله های طبقه بالا یک تلفن قدیمی وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم که این تلفن قدیمی روی یک جعبه چوبی کهنه قرار گرفته و محکم بدیوار چسبیده بود. حتی شماره 105 را که شماره تلفن منزل ما بود،بخوبی بیاد دارم. انوقتها آرزو می کردم که یک مرتبه با آن تلفن صحبت کنم،اما چون قدم کوتاه بود موفق نمی شدم. فقط هنگامیکه مادرم با تلفن صحبت می کرد،مکالمات او را گوش می کردم و لذت می بردم،تا اینکه سرانجام آرزوی من برآورده شد و زمانی که پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و برای اینکه از ما خبری داشته باشد،تلفن کرد، مادرم نیز مرا بغل کرد تا با پدرم صحبت کنم.
دستگاه عجیبی بود. تصور می کردم که در داخل جعبه چوبی تلفن،انسانی شگفت آور زندگی می کند و نامش “مرکز” است. فکر می کردم چیزی نیست که او نداند،زیرا مادرم شمارهُ تلفن هر کس را که می خواست از او می پرسید و یا وقتی که ساعت ما خوابیده بود، از او وقت دقیق را سوال می کرد. یک روز مادرم برای دیدن یکی از همسایگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به کارگاهی که در زیر زمین منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسایل نجاری مشغول بازی شدم،اما چکش را محکم بر روی انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گریه کنم اما بی فایده بود،چون کسی در خانه نبود تا به من کمک کند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زیر زمین به طرف بالا دویدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مرکز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشیمن دویدم و یک چهارپایه را کشان کشان به زیر جایگاه تلفن بردم. روی چهارپایه رفتم و گوشی را برداشتم،دهانه تلفن درست بالای سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مرکز لطفاً……
لحظه ای بعد صدای لطیف و آشکاری که متعلق به زنی بود در گوش من طنین انداخت.
بله مرکز.
شروع به گریه کردم،اشکهایم بی اختیار سرازیر شده بود،زیرا مخاطبی یافته بودم و احساس می کردم که او به من کمک می کند. در همان حال گفتم :
به من کمک می کنید؟ من انگشتم را مجروح کرده ام.
مرکز گفت : مگر مادرت در خانه نیست؟
با ناله گفتم : نه هیچکس غیر از من در خانه نیست.
مرکز پرسید : انگشت تو خون آلود شده؟
جواب دادم : نه فقط چکش رویش خورده.
بعد او با مهربانی پرسید : می توانی در یخدان را باز کنی؟
جواب دادم : بله می توانم و بعد ادامه داد،یک قطعه کوچک یخ روی انگشت مجروحت بگذار دردش آرام می شود، اما مواظب یخ شکن باش و گریه نکن.
بعد از آن واقعه در باره هر موضوعی از او کمک می خواستم. حتی از او خواهش می کردم که به سوالات جغرافی و ریاضی من نیز پاسخ گوید. مثلاً از او می پرسیدم “فیلادلفیا کجاست؟” یا “رود زیبای اورینوکو در کجا جاریست؟”. حتی یک روز دیگر در باره غذای سنجابی که در پارک گرفته بودم از او سوال کردم.
او مرا راهنمایی کرد که غذایش چیزی غیر از گردو و میوه نیست.
بعد از مدتی قناری زیبای ما مرد. بسیار غمگین شدم. فوراً “مرکز” را گرفتم و داستان مرگ تاُسف آور قناری زیبایمان را برای او شرح دادم،او آنچه که برای دلداری می گویند،بمن گفت،اما غم من پایان نیافته بود و مرگ قناری مرا رنج می داد. با چشمانی اشکبار گفتم : چرا الان پرنده زیبا که با آوای جان پرورش آنهمه شور و شعف به خانه ما آورده بود،در آخر باید تبدیل به توده ای پرهای رنگارنگ گردد و در قفس جان دهد؟
احساس کردم که او تاُثر عمیق مرا درک کرده است،زیرا با لحنی مهربان گفت : پل، تو باید بخاطر داشته باشی که دنیای دیگری نیز وجود دارد و اکنون در آن دنیا نغمه می سراید.

تاُثر شدید و عمیق من از بین رفت. کمی تسکین پیدا کردم و آن واقعه را کم کم از یاد بردم

یاسی 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧ - منادی مهر و یاسی


   عیدتون مبارک   

 سلام

راستش من الان نمی خواستم اینجا رو برای عید اپ کنم.اما چون می خوام برم مسافرت و روز عید نیستم الان اینجا رو اپ میکنم.(البته عید جفتمون نیستیم).خلاصه یه مرخصی ۲-۳ هفته ای.انشا... بعد از عید اپ میکنیم

امیدوارم سال ۸۷ سال خوب و پر برکتی براتون باشه

 

 اینم یه سفره هفت سین

 

 

*************************************************************

استخدام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

منادی مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٦ - منادی مهر و یاسی


   یک اتفاق جالب   

دیروزظهر حسابی حوصله یاسی سر رفته بود .پس به این نتیجه رسید یه سر به اینترنت بزنه ببینه چه خبره.اما اونجا هم هیچ خبری نبود.آخه اصولاً دوستای یاسی سر ظهر ان لاین نمیشن.خلاصه وسوسه شد بعد از قرنی و اندی سر به CHAT ROOM  بزنه ببینه اونجا چه خبره و اگر تونست یه کم مردم رو سر کار بزاره اولین نفری که بهش PM  داد از ROOM  اومد بیرون:
اون نفر: سلام:
یاسی* سلام
-
ASl plz
*یاسی/23/تهران.
- کجا میشینی؟
*  س...

- منم همونجا میشینم.من کوچه....
*شرقی یا غربی؟
- غربی
* یعنی بین ....
- آره همونجا
* چه جالب منم همونجا هستم. چطوری همسایه؟
- ما توی برج میشینیم.
* ما هم توی برج میشینیم.اسم برجتون رو می تونم بپرسم؟
 - برج....
* یعنی تو ساختمون ما؟
-
* می ترسم الان بگم کدوم طبقه ،طبقه ما رو بگی.ببینم اصلاً نکنه من دارم با خودم حرف میزنم.
-

.....
بله.تو این همه سال رفتن به
ROOM  من حتی با یکی از بچه محلا صحبت نکرده بودم.اما دیروز با کسی حرف زدم که همسایه خودمون بود.البته تو طبقه ما نبود.3 طبقه بالاتر از ما مینشست.برای من که خیلی اتفاق جالبی بود.هم کلی تعجب کردم هم کلی خندیدم.یاسی 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - منادی مهر و یاسی


   راز موفقیت در زندگی   

 کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت
و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به
کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت : " دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود. و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.

یاسی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - منادی مهر و یاسی


   نا امیدانه می نویسم   

نمی دونم باید چی کار کنم .دیگه دارم کم میارم .از همه چیز و همه کس شاکی هستم و همه چیز و همه کس .از دست من هیچ کس درکم نمی کند و من هم هیچ کس را درک نمی کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - منادی مهر و یاسی


       

به علت مشکلات بسیار زیاد منادی و یاسی(مشغله فکری) همچنین درگیری با ورژن جدید پرشین بلاگ این هفته چیزی برای اپ کردن نداریم.حتی یه مطلب دزدی

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٦ - منادی مهر و یاسی